قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

437

تاريخ الفي ( فارسى )

امير المؤمنين فرمود : اى اشعث ! من روا نمىدارم كه مردمان بر كنار آب فرات نشسته باشند . [ و از نوشيدن آن محروم بمانند ] . كارى كه ميان ما و ايشان افتاده زياده از آن است كه به منع آب يا غير آن اصلاح پذيرد . شما بگذاريد [ از آب بهره برند ] و به گرد ايشان نگرديد و آب از ايشان بازمداريد . پس امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، كوچ كرده به موضع اوّل خود درآمد . و در مقصد اقصى آورده كه چند روزى كه بر آن بگذشت معاويه نديمان خود را طلبيد و گفت : تدبيرى انديشيده‌ام . گروهى را به طريق عراق فرستم تا استعداد معاش لشكر على را از ايشان بازدارد . عمرو عاص گفت : باز اين تدبيرى منكوس و رأيى منحوس است كه انديشه كرده‌اى . ترسم كه از اين تدبير بر تو همان رسد كه در منع آب رسيد . معاويه گفت : اى عمرو ! در قتال خطرى عظيم است ؛ چرا كه ، با على بن ابى طالب اكثر مهاجر و انصار آمده‌اند . شايد كه ايشان غالب آيند . پس تدبير آن است كه قوت از ايشان بازگيريم تا قوّت ايشان ساقط گردد و تفرقه به جمع منتظم ايشان راه يابد . عمرو گفت : نهى من در باب آب صواب نديدى و از او اجتناب نمودى تا سيصد كس از لشكر تو به قتل آمدند و اين عار به روزگار تو بماند . الحال نيز نصيحت من گوش نمىكنى و جمعى را بر سر راه مىفرستى كه منع غلّهء لشكر ايشان نمايند . ناچار اين خبر به على مىرسد . او نيز گروهى را به سوى خيل تو مىفرستد كه دمار از قوم بىوقار تو برآرند . معاويه اصلا به اين سخنان التفات ننموده عبد الرحمن بن خالد بن الوليد را گفت : اى برادرزاده ، مىخواهم كه همين زمان با فوجى از دليران بيرون روى و مراحل و منازل طى نمايى تا از مدينهء هيت درگذرى و استعداد لشكر ايشان از غلّه و روغن و امثال آن نمايى . عبد الرحمن گفت : اى معاويه ! ملك مصر را به عمرو عاص دادى ، عسقلان را به مروان بخشيدى ، حمص را به ذى الكلاع تسليم نمودى ، فلسطين را به ابن عامر مفوّض داشتى ، رمله را به ابو الاعور بازگذاشتى و مرا به چنگ شير و دندان پلنگ ، بلكه به كام اژدها و دهان نهنگ در مىسپارى . كرامت دنياوى از تو در حقّ من وصول نيافته و فضيلت اخروى نيز از تو متصّور نيست . حق‌تعالى مرا از خون عثمان نخواهد پرسيد و ليكن به مقتضاى حديث نبوى كه « يا على حربك حربى و سلمك سلمى » - يعنى : اى على ! محارب با تو محارب من است و مسالم با تو مسالم من است - بر محاربه علىّ بن ابى طالب معاقب و مؤاخذ خواهم بود . معاويه از اين سخن در غضب شد و ضحّاك بن قيس را با هزار سوار بر سر راه فرستاد و طلايع او بيست مرد از كاروانى كه به لشكرگاه امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، خرما و زبيب و روغن مىآوردند بگرفتند و گفتند : اين چيزها را به لشكر معاويه بريد كه آنجا به بهاى تمام از شما مىخرند . گفتند : ما به دشمنان امير المؤمنين نمىبريم ؛ اگر چه هموزن آن طلا داده باشند .